حکایت یازدهم: هوشیاری منصور، خلیفهی عبّاسی
یکی از صرّافان بغداد، به خلیفه منصور گفت: سرمایهی اندک در صندوقچهای نهاده بودم و در خانهی من گمشده است، من بیچیز ماندهام. امیدوارم خلیفه در حقّ من لطفی نمایند. خلیفه از او سؤال کرد: در خانهی تو، هیچ نشانهای بر مال گمشدهات هست؟ آن مرد جواب داد: نه. خلیفه گفت: همسر تو پیر است یا جوان؟ گفت: جوان است. خلیفه فهمید که کار آن زن است، زیرا آن صرّاف مردی پیر بود و زیبایی ظاهری نداشت. آنگاه دستور داد عطری خوشبو به آن صرّاف بدهند. که در بغداد هیچ کس نمیتوانست آن را مصرف کند و سرهنگانی را به دروازهی بغداد و کوچههای بغداد فرستاد و دستور داد که جستجو کنند و هر کس که بوی آن عطر بدهد را، به پایتخت بیاورند. بعد از چند روز، آنها جوانی را آوردند که بوی همان عطر را میداد. منصور از او پرسید: این عطر را از کجا آوردی؟ آن جوان متغیّر شد و جواب نداد. پس خلیفه گفت: صندوقچهی مرد صرّاف را به او بده تا در امان باشی. جوان گفت: چه کسی صندوقچه به من داده؟ منصور گفت: همان زن که عطر به تو داده. جوان فهمید که انکار کردن بیفایده است. صندوقچه را آورد و توبه کرد. منصور به صرّاف گفت: صندوقچه را بگیر و آن زن را طلاق بده، که شایستهی تو نیست و با این هوشیاری و زیرکی، صرّاف بیچاره را از سختی نجات داد.
حکایت دوازدهم: سیب زهرآلود و دزدان
در بیابان کرمان، گروهی از دزدان جمع شده بودند. وقتی خبر به مسعودشاه رسید، حیلهای اندیشید و قدری زهر از خزانه آورد. دستور داد از اصفهان سیب بیاورند و بهوسیلهی سر میخی، زهر در سیب میکردند تا اینکه یک خروار سیب را زهرآلود کردند و سیبها را با کاروان به طرف آنها فرستاد و جماعتی از افراد مورد اعتماد خودش پشت سر کاروان فرستاد و گفت: تا وقتی دزدان آن کاروان را غارت کردند و افراد آن را دستگیر نمودند و یقین کردید که همهی آنها سیب را خوردند و همگی مردند، پس شما بروید و کاروانیان را آزاد کرده و مال آنان را پس بدهید. پس آنان به این طریق عمل کرده و با این حیلهی لطیف، بدون اینکه به لشکر رنجی برسد، دزدان مقهور شدند و تا اینکه عاقلان بدانند، که آنچه بهوسیلهی حیله میتوان انجام داد، با هزار سواد بهدست نمیآید.
حکایت سیزدهم: دو شمشیر در یک نیام
نقل کردهاند که: بهرام چوبین از پهلوانان پرویز بود و پرویز به او احترام میگذاشت. وقتی به پرویز خبر رساندند که خدمتکار بهرام خیانت کرده و بهرام دستور داده او را بیست تازیانه بزنند، از این موضوع ناراحت شد و رنجید. فردای آن روز که بهرام به خدمت پرویز آمد، دستور داد از خزانه دو شمشیر بیاورند، به بهرام داد و گفت: این دو شمشیر چگونه است؟ بهرام گفت: بسیار خوب است. پرویز گفت: هر دو را در یک غلاف کن. بهرام گفت: دو فرمان در یک شهر کار درستی نیست.
۳-۱-۱۸٫ مشورت کردن
حکایت اوّل: حضرت سلیمان (ع) و خارپشت
نقل کردهاند که: زمانی جبرئیل به نزد سلیمان پیامبر (ع)، آب زندگانی آورد و گفت: خداوند مرا صاحباختیار کرد که اگر خواستی این جام آب را بخوری، تا قیامت زنده باشی. سلیمان (ع) این موضوع را با همهی جنّ و انس و حیوانات در میان گذاشت. همه گفتند: بخور تا زندگی جاودانه پیدا کنی. سلیمان (ع) فکر کرد که هیچ حیوانی مانده است که از او مشورت نگرفته باشد، پس یادش آمد با خارپشت مشورت نکرده است. اسبی را به دنبال خارپشت فرستاد، امّا او نیامد. سلیمان (ع)، سگ را به دنبال خارپشت فرستاد، او آمد. سلیمان علّت نیامدن او را در مرحلهی اوّل سؤال کرد. پاسخ داد: اسب اگرچه حیوان شریفی است، امّا وفا ندارد، ولی سگ اگرچه خسیس است، امّا وفادار است و برای نانی که از کسی میگیرد، همه عمر به او وفادار است. بنابراین، با گفتهی وفادار آمدم. سلیمان (ع) به او گفت: برای من جامی از آب حیات فرستادهاند و صاحباختیارم که بنوشم یا آن را پس بفرستم. همهی حیوانات میگویند بخورم، نظر تو چیست؟ خارپشت پرسید: این جام را به تنهایی خواهی خورد یا با فرزندان و دوستان؟ سلیمان (ع) فرمود: تنها. پس خارپشت گفت: بهتر که آن را نخوری، زیرا وقتی که تو زندگانیت طولانی باشد و همهی دوستان و زن و فرزندان تو بمیرند، غم و ماتم بسیاری به تو روی میآورد و جهان بدون آنها خوش نیست. سلیمان نظر او را پسندید و آن شربت را نخورد. نتیجه اینکه، مشورت در هر کاری از رسوم عاقلان و پیامبران الهی است و میتواند برای ما راهگشا باشد.
حکایت دوم: تأثیر رأی روشن
عبدالملک مروان میخواست که پسرش را قدر و منزلتی دهد و درجهای از سروری به او داده و ولایت را به او واگذار کند. از ربیعه پرسید: نظر تو چیست و کدام ولایت را به او بدهم؟ ربیعه گفت: اگر میخواهید فرزندتان نیکنام شود و مورد محبّت مردمان قرار بگیرد، بهتر است به او تقسیم کردن غنایم بین مردم را بدهید، زیرا اگر ولایتی به او بدهید و او مواظب اموال بیتالمال باشد، او را ظالم خطاب میکنند. اگر بیش از حدّ لطف کند، بیچاره و عاجز به او میگویند، امّا اگر میخواهید مردم او را دوست بدارند، بهتر است که صدقات و هدایای زائران به او بدهید تا هر سال به آنها برساند و در دل آنها مهر او جای گیرد. عبدالملک این فکر را پسندید و دیوان صدقات خود را به پسر داد و در بزرگی و عظمت به جایی رسید که بزرگان عرب در جوانمردی او را مثال میزدند.
حکایت سوم: رأی پسندیده
نقل کردهاند که: وقتی عمرولیث با اسماعیل احمد وارد جنگ شد، هنگامی که سپاهیان اسماعیل لشکر عظیم او را دیدند، با هم مشورت کردند و نتیجه گرفتند که مقاومت در برابر عمرولیث از جان گذشتن و به استقبال مرگ رفتن است. پس تصمیم گرفتند که به عمرولیث نزدیک شوند. نامهها نوشتند و طرفداری خود را به او اعلام کردند و امان خواستند. عمرولیث نامهها را در کیسهای گذاشت و به آنها امان داد. ظاهراً همراه اسماعیل در جنگ علیه عمرولیث شرکت کردند. امّا خداوند سپاه اسماعیل را پیروز کرد و عمرولیث شکست خورد. نامههایی که به عمرولیث نوشته بودند به دست اسماعیل افتاد. اسماعیل خواست تا نامهها را بخواند، امّا وقتی درست فکر کرد، از این کار منصرف شد. با خود گفت: اگر این نامهها را بخوانم، بر نزدیکان خود خشمگین میشوم و آنها نیز به خاطر خیانت خود از من میترسند و ممکن است قیام کنند. فوراً خواص را نزد خود خواند، نامهها را با مهر عمرولیث به آنها نشان داد و گفت: این نامههایی است که گروهی از شما به عمرولیث نوشتهاید و قسم خورد که از نامهها و نویسندهی آنها بیخبرم. اگر درست نوشتند، آنها را بخشیدم و اگر دروغ است، برای آنها استغفار میکنم. پس آتش بزرگی برافروختند و جلو همه، نامهها را در آتش ریختند. لشکریان چون این کار را دیدند، همه آرامش پیدا کردند و دوباره یکدل و یکزبان شدند و با این فکر پسندیده، همگی به سمت خوبی حرکت کردند.
حکایت چهارم: سه دعای مستجاب
در تفسیر نقل کردهاند که خداوند در قرآن میفرماید: بخوان بر ایشان خبر کسی را که آیات و نشانههای خود را به او دادیم و وی از آن منحرف شد. این داستان در سیاستنامه در مورد یوسف زاهد و زن او کرسف آمده است که به روایتی، در بنیاسرائیل زاهدی بود که خداوند استجابت سه دعا را به او کرامت کرده بود. زاهد فکر کرد که چه دعایی بکند. با زنش مشورت کرد، زن گفت که من شریک تو در شادی و غم و در سختی و سستی بودم، پس از خدا یک دعا برای من بکن تا زیباترین زن بنیاسرائیل شوم و تو از آن زیبایی بهرهمند شوی. زاهد دعا کرد و زن او از همه زیباتر شد. آوازهی زیبایی او در همه جا پیچید و جوانان به عشقبازی با او رغبت نشان دادند. نامههای عاشقانه برایش میفرستادند و کمکم آن زن بر شوهر گستاخی کرد و زندگی را برای شوهرش سخت کرد، تا اینکه دعا کرد خداوند آن زن را مسخ کند، پس به خرس تبدیل شد و باعث آبروریزی شد. فرزندان با پدر دشمن شدند و از او خواستند تا دعا کند مادرشان به حالت اوّل برگردد. بالاخره هر سه دعا برای آن زن تمام شد، در حالیکه میتوانست با آن سه دعا، آخرت خود را آباد کند، امّا با مشورت با کسی که عقل ناقصی داشت، هر سه را از دست داد.
حکایت پنجم: زن بدنهاد
اسحاق موصلی میگوید: روزی برای شادی و گردش و از بین بردن حالت خماری به دشت و صحرا رفتم تا از طبیعت آرامش بگیرم. جوانی دیدم زیبارو و با حرکاتی ظریف، امّا آثار ناراحتی در وجود او پیدا بود. از حال او جستجو کردم. گفت: من پسر بازرگان معروف بغداد هستم و پدرم ثروت بسیاری داشت. در کنار ما مردی بود، که اصل و نسبی نداشت و دختری داشت که من عاشق او شدم. از پدرم خواستم که او را برای من خواستگاری کند. پدرم مرا نصیحت کرد، که پیامبر (ص) فرمودند: از همنشینی با کسانی که اصل و نسب ندارند دوری کنید، ولی من به خاطر شهوت به نصیحت گوش ندادم. بالاخره پدر او را برایم خواستگاری کرد و مال بسیاری خرج کرد تا دختر را به خانه آورد و بعد از آن، از دنیا رفت. من مالها و اسباب را در اختیار این دختر قرار دادم و او مدّت کمی آنها را تمام کرد و من تنگدست و بیچیز شدم. تا اینکه او مرا از خانه بیرون کرد. موصلی گفت: مدّتی در اینجا بمان تا من احوال تو را با وزیر بگویم. شاید در حقّ تو لطفی کند. به خدمت جعفربنیحیی آمدم و به او گفتم. جعفر گفت: آن جوان را بیاورید و هزار دینار نقد به جوان داد و گفت: برو و زن را طلاق بده، زیرا بزرگان گفتهاند: سه چیز وقتی بر مرد مبارک نباشد، اثر آن بزرگ است و اگر مبارک باشد، باز هم اثر آن بزرگ است. یکی اسب، دیگری خانه و سوم زن. جوان به خانه رفت، زن با دشمنی پیش آمد، که برای چه آمدهای؟ من طاقت بیچیزی تو را ندارم. فوراً مأمور قضا را خبر میکنم، تا تو را به زندان ببرد. جوان آن حرفها را تحمّل کرد و کیسهی زر را ریخت. زن آنها را دید و شروع به عذرخواهی کرد. جوان گفت: من تو را سه طلاقه کردم. زن با شنیدن این سخن به پشتبام خانه رفت و فریاد زد: ای مسلمانان! شوهر من مردی را کشته و هزار دینار از او گرفته و اینک در خانه سکّهها را میشمارد. همسایگان آمدند و میخواستند او را اسیر کنند. جوان گفت: وزیر از احوال من باخبر است و این زن دروغ میگوید. او را نزد جعفر یحیی بردند. جعفر دستور داد آن زن را از خانه بیرون کنند و آن جوان با کمک جعفر از آن زن نجات یافت تا عاقلان بدانند، که نباید با نااهلان همنشینی کنند.
حکایت ششم: فایدهی مشورت
خلیفه منصور وقتی مهدی را ولیعهد خود کرد، مهدی به خاطر مصلحت، مقام عیسی را بالا برد و عموی خود را زندانی کرد. او را به عیسیبنموسی داد و به صورت راز به او گفت: باید او را بکشی تا ما را آسوده کنی. خلیفه منصور قصد سفر حجّ کرد. عیسی خواست عبداالله را بکشد، امّا با یونس ابوفروه مشورت کرد. یونس گفت: مبادا او را بکشی، شاید هدف خلیفه این بوده که تو را برای قصاص او بکشد. او را مخفی کن تا هر وقت از تو طلب کردند به آنها تسلیم کنی. عیسی چنین کرد. وقتی خلیفه از حجّ برگشت، اینطور فکر میکرد که عیسی عبدالله را کشته، پس عدّهای از بنیعبّاس را تشویق کرد که از او شکایت کنند. پس به عیسی گفت: آنها عموی مرا شفاعت میکنند. من او را به ایشان بخشیدم. او را آزاد کن. من آهسته در گوش امیر گفتم: مگر شما نگفته بودی که او را بکشم. پس من فرمان شما را انجام دادم و من عیسیبنمریم نیستم که مرده را زنده کنم. منصور خشمگین شد و به جماعت گفت: من هرگز نگفته بودم او را بکشند، امّا او به دروغ میگوید که به فرمان تو او را کشتهام. پس شما اگر میخواهید او را عفو کنید یا اینکه قصاص کنید. آنها گفتند: قصاص میکنیم. عیسی گفت: من او را زنده به شما پس میدهم. پس عبدالله را به آنها داد و بهوسیلهی مشورت کردن، از مرگ نجات یافت.
۳-۱-۱۹٫ ارزش علم و خرد
حکایت اوّل: ثمرهی خردمندی و دانایی
هارونالرّشید در راه شکار، باغ سبز و خرّمی دید که اموال موبد زرتشتی بود. هارون میخواست آن باغ را بخرد. وزیرگفت: بارها از او تقاضای خرید کردم، امّا نمیفروشد، باید با حیله و مکری آن را بخریم. وقتی شما بازگشتی، به آن باغ بیایید و آن زرتشتی در باغ است. پس به پیش شما میآید. شما از صاحب باغ سؤال کنید. او میگوید: مال پادشاهان است. ما هم بر اقرار او گواهی میدهیم و از او میخریم. پس هارون به باغ زرتشتی آمد و از او پرسید: این باغ مال کیست؟ او گفت: دیروز مال پدرم بود. امروز مال من است و فردا نمیدانم مال چه کسی خواهد بود! هارون گفت: باغ خود را نجات دادی و برای خود محفوظ داشتی و این از نتیجهی عقل و دانایی بود که از باغ محروم نشدی.
حکایت دوم: سخنان اسرارآمیز
حکیمی از حکمای عرب، که در دانش و حکمت سرآمد بود و او را شّن مینامیدند، عهد کرده بود که با زنی ازدواج کند که در دانایی همتایی نداشته باشد. هنوز چنین کسی را به دست نیاورده بود. روزی در راهی میرفت و با مردی همراه شد. شّن گفت: تو مرا بر دوش میکشی یا من تو را؟ آن مرد گفت: من نمیتوانم عمّامهی خود را با خود ببرم، چگونه میتوانم تو را حمل کنم. شّن ساکت شد. پس مقداری راه رفتند، به کشتزاری رسیدند که بسیار خوش و خوشههای بسیاری داشت. شّن گفت: چه کسی میداند که محصول این کشت را کسی خورده یا نه؟ آن مرد گفت: غلّهای که هنوز درو نکردند، چگونه میتواند خورده شده باشد؟ شّن ساکت بود تا زمانی که بر قبیلهای عبور میکردند و تابوت مردهای را دیدند. شّن گفت: تو فکر میکنی این مرد زنده هست یا مرده؟ مرد گفت: قسم میخورم که تو احمقترین فرد در جهان هستی! مردهای که او را در تابوت میبرند، تو سؤال میکنی مرده است یا زنده؟ من طاقت حرفهای بیهودهی تو را ندارم، تا اینکه به خانهی آن مرد رسیدند. شّن را به خانه آورد، آن مرد دختری بسیار دانا و زیرک داشت. دختر از پدر در مورد فردی که همراه او بود، سؤال کرد؟ پدر گفت: در راه سختی زیادی به من رسید، مرد احمقی با من همراه بود و سخنان بیهوده میگفت و آنها را برای دخترش تعریف کرد. دختر گفت: که در حقّ او خیلی بدی کردی، که حقّ آن مرد را نشناختی. او مرد حکیم و عالمی هست و گفتههای او نتیجهی دانایی اوست. آنکه گفته: تو بر من نشینی یا من بر تو؛ یعنی اینکه، تو حکایت میگویی یا من بگویم تا سختی راه کمتر شود. آنجا که گفته: این کشتزار را خوردهاند یا نه؟ یعنی شاید صاحب آن کشتزار وام گرفته و طلبکار، وام را از او تقاضا میکند، پس باید آن غلّه را بفروشد و به بستانکار بدهد و در مورد آن که گفته: این مرد زنده است، یا مرده؛ یعنی اگر آن مرد عالم است و فرزندی یا شاگردی از خود گذاشته، که بعد از او نام او را زنده نگه دارد یا خیری از خود بر جای گذاشته، که نام او بهوسیلهی آن زنده بماند یا اینکه جاهلی بوده و بعد از مرگ دیگر کسی از او یاد نکند، پس بهتر است او را مهمان کنی و تفسیر سخنانش را به او بگویی تا حمل بر نادانی تو نکند. پدر رفت و حکیم را به خانه آورد. عذرخواهی کرده و تفسیر این سخنان را به او گفت. دوباره اظهار داشت: من در آن لحظه ناراحت بودم و نمیتوانستم به تو جواب بدهم. شّن گفت: نه این سخنان از تو نیست، بگو چه کسی تو را از راز این سخنان آگاه کرده است. پس آن مرد گفت: دختری دارم که در دانایی از همه برتر است و در دنیا همتایی ندارد. شّن وقتی این سخن را شنید، آن دختر را از پدر خواستگاری کرد و هر دو هم کفّ هم بودند و بین مردم مثل شدند.
حکایت سوم: پایداری در کسب علم
نقل کردهاند که: امام مفسّر، قفلسازی نمونه بود و از فولاد صندوقچهای درست کرده بود. قفلی برای آن در قفل دیگر گذارده بود. وزن آن صندوقچه بیشتر از نیم قیراط نبود. آن را به عنوان هدیه برای پادشاه آورد. در آن زمان، دانشمندی پیش شاه آمد، شاه او را بسیار تعظیم نمود و پیش او زانوی ادب زد. قفلساز با خود گفت: بزرگی این مرد به خاطر علم اوست و من عمر خود را در قفلسازی هدر دادم. بهتر است که علم دین بیاموزم و بقیّهی عمر را به تحصیل سپری کنم. پس نزد عالم رفت و اوضاع و احوال خود را با آن امام گفت. او از همّت قفلساز تعجّب کرد و گفت: تو مرد بزرگی شدهای و سنّ تو بالا رفته و برای کسب دانش آمادگی نداری، امّا یک کلمه به تو یاد میدهم تا استعداد تو را ببینم، پس پشت ستونی رفت و هزار مرتبه گفت: سگ پاک نمیشود، مگر بهوسیلهی دبّاغی کردن. پس فردای آن روز استاد از او پرسید، جواب داد: پوست شیخ پاک نمیشود، مگر بهوسیلهی دبّاغی شدن. همه خندیدند، استاد مقداری دیگر به او آموخت و بسیار رنج میکشید، تا اینکه سرانجام ناامید شد و از آنجا بیرون آمد و سر به کوه و صحرا گذاشت. به دامنهی کوهی رسید، چشمهای از بالای کوه، کوه را شکافته بود و قطرهقطره از آن چون زلال میچکید. از ریزش قطرات در سنگ اثر کرده و حفرهای را به وجود آورده بود. با خود گفت: میدانم که علم از این آب نرمتر نیست و دل من از این سنگ سختتر نیست. پس به وسیلهی دائمی بودن و پیوستگی در سنگ اثر کرده. بنابراین، بر خود مواظبت کرد و مشغول آموختن شد و خداوند درهای علم را برای او باز کرد تا اینکه استادی شد و سی سال فتوا نمود و همهی اینها را بهخاطر مداومت و ثابت قدم بودن به دست آورد.
حکایت چهارم: زاهد بنیاسرائیل
یکی از زهّاد بنیاسرائیل، در کوهی صومعه ساخته بود و از من گوشهگیری میکرد. سالی یک بار میآمد و با نگاه کردن به افراد مریض، همه سلامتی مییافتند. هیچ کس بر بالای کوه نمیرفت تا مزاحم او نباشد. یکی از افراد خواست بالای کوه برود و ریاضت کشیدن او را ببیند که چگونه به خدا تقرّب یافته، پس به صومعهی او رفت و گفت: مدّتی است میخواهم به خدمت تو بیایم و ذکر تو را یاد بگیرم، پس در خدمت او بود، امّا احوال و گفتار او دور از شرع بود. آن مرد تعجّب کرد! و برگشت به خدمت پیامبر آن زمان رفت، آنچه بود بیان کرد. از پیامبر پرسید: این کرامت اجابت دعا از کجا به دست آورده؟ در همان زمان وحی نازل شد، که مدّتی است او در کوه ساکن است، از همه کنارهگیری کرده و آنچه را انجام میدهد، به آن عبادت میگوید و بر انجام آن مداومت میکند، کَرَم ماست که دعای او مستجاب میشود و این برای این است که عاقلان بفهمند، هر کس در پیشگاه خدا مداومت کند و در عبادت و طاعت تلاش کند، اگرچه زبانش خطا گوید، امّا خداوند، به جهت اخلاص و دل پاک، اشتباهات او را میبخشد.
حکایت پنجم: خریداری سخنان حکمتآمیز
یکی از سلاطین پسر داشت. بسیار زیرک و نور چشم پدر بود. وقتی پدر مُرد و او به تخت پادشاهی رسید، از اطراف دشمنانش بلند شدند و جهان برای او سخت شد. پس قدری از چیزهای باارزش خزانه را برداشت و با جمعی از دوستان فرار کرد و بازرگانی را بر فرمانروایی ترجیح داد، تا به شهری رسید. به در دکّانی رفت. مردی را دید که کتابهای بسیاری پیش خود نهاده. از او سؤال کرد، چه کار میکنید؟ مرد جواب داد: سخنفروشم. شاهزاده تعجّب کرد و گفت: کالایی باارزش است، ولی خریدار ندارد. آن مرد جواب داد: محتاج در جهان بسیار است، هر کس که شانس و اقبال او برگردد، از این کالا دوری نمیکند و هر قیمتی که بگویم میخرد. شاهزاده هزار دینار داد و گفت: به من سخنی بفروش. حکیم گفت: آگاه باش! در جایی پست ساکن نشوی، مگر در بلندی. شاهزاده گفت: سخنی دیگر بگو. هزار دینار دیگر داد. حکیم گفت: مواظب باش تا در امانت خیانت نکنی. باز هزار دینار دیگر داد. حکیم گفت: مواظب باش! تا روز خوب را به روز بد ندهی. شاهزاده از پیش او رفت و با خود گفت: این سخنان به چه کار من میآید؟ در این فکر بود که دید گروه او کوچ کردهاند و در دامنهی کوه ساکن شده بودند. گفت: هزار دینار دادهام تا اگر بلندی دیدم بر پستی فرو نیایم، این سخن بیفایده نیست. بر بلندی ساکن شد. پس سیلی آمد و او به سلامت ماند. شاهزاده گفت: این سخن به دههزار دینار ارزید. روز دیگر به شهری رسیدند، ناگاه صدایی آمد که: امیر شهر عبور میکند. شاهزاده دید، امیر بندهای از بندگان خودشان است، که پدرش آن ولایت را به او داده، پس او را شناخت. امیر شاهزاده را تعظیم کرد و به او گفت: پادشاهی را در تصرّف خود در بیاور و تاج بر سر بگذار، تا من تو را خدمت کنم. شاهزاده گفت: از پادشاهی دل کندهام. امیر گفت: اکنون با من همراهی کن تا من از جانب تو امور را اداره کنم. شاهزاده آنجا ماند و همهی ولایت به دست او اداره میشد، تا اینکه سفری برای امیر پیش آمد. از شاهزاده خواست تا مواظب خانهاش باشد. روزی زن امیر بر بالای بام رفته بود و شاهزاده جمال زیبایی داشت. زن امیر شیفتهی او شد. برای او نامه نوشت و او را به نزد خود طلبید. شاهزاده با خود گفت: هزار دینار دادهام که در امانت خیانت نکنم و خیانت شرط عقل نیست. پس زن امیر ناامید شده، او را تهدید کرد، امّا شاهزاده توجّه نمیکرد. امیر که برگشت، زن به او گفت: مرا به کسی سپردهای که چند دفعه پیام داد و مرا نزد خود خواند و من توجّهی نکردم. او تهدید کرد، شوهر تو را هلاک میکنم. امیر خشمگین شد و نامهای برای نگهبان قلعه نوشت و مهر کرد و به شاهزاده داد و گفت: آن را شخصاً به نزد نگهبان قلعه ببر. در راه دوستان را دید، به آنها گفت: نامهای دارم و مهم است. باید به نگهبان قلعه برسد. غلامی که واسطهی زن امیر و شاهزاده بود، گفت: این نامه را به من بده تا برسانم. شاهزاده گفت: هزار دینار دادهام که بیاموزم روز نیک را به روز بد ندهم. نامه را به غلام داد و خود به نشاط مشغول شد. غلام نامه را رساند و نگهبان سر غلام را برید و به نزد امیر فرستاد. امیر گفت: شاید در این کار رازی نهفته باشد. از شاهزاده پرسید. شاهزاده قسم خورد و نوشتههای زن را به او نشان داد و گفت: من بیگناهم و واسطهی این کار غلام بود که سزای خود را دید و بهوسیلهی این امانت از مرگ نجات یافت. معلوم شد که هر یک از جملهها ارزش گوهر را دارد و هیچ کس در خریدن حکمت زیان نمیکند. عاقل کسی است که سخن حکمت را با جان و دل بپذیرد تا خوشبختی دو جهان را بیابد.
۳-۱-۲۰٫ در فضیلت ضیافت
حکایت اوّل: حضرت ابراهیم و پیرِ بتپرست
حضرت ابراهیم پیامبر (ع) در مهمانداری، نمونهای کامل بود و عادت ایشان بود که تا مهمان نمیآمد، غذا نمیخوردند. وقتی یک شبانهروز مهمان نیامد، به صحرا رفتند، پیری دیدند بتپرست، گفتند: افسوس اگر مسلمان بودی مهمان من میشدی. پیر رفت و جبرئیل آمد و به ابراهیم گفت: خدا سلام میرساند و میگوید: که این پیر هفتاد سال مشرک و بتپرست بود، ما از رزق و روزیاش کم نکردیم، یک روز که غذایش را به تو حواله کردیم، به بهانهی بیگانه بودن غذا به او ندادی. حضرت ابراهیم (ع) به دنبال پیر رفت و او را برگرداند. پیر از ابراهیم پرسید: علّت اینکه در اوّل مرا به مهمانی نپذیرفتی و اکنون از من دعوت میکنی چیست؟ ابراهیم (ع) سرزنش خدا را در این مورد به او گفت. پیر گفت: نافرمانی چنین خدایی دور از جوانمردی است. پس مسلمان گردید و از بزرگان دین شد.
حکایت دوم: مهماندوستی حضرت علی (ع)
روزی امیرالمؤمنین علی (ع) گریه میکردند. سبب گریهی ایشان را پرسیدند، فرمودند: از این بدتر چه چیز است که هفت روز برای من مهمان نیامده و خانهی من از برکت مهمانی محروم است و این از نهایت کرم و جوانمردی و بزرگواری ایشان بود.
حکایت سوم: مهمانی با مغز استخوان
علیبنهشام، مردی با مروّت و مهماندوست و از افراد معروف خلیفه مأمون بود. معتصم با او دشمن بود. روزی معتصم خواست با او شوخی کند و گفت: امروز هنگام صبحانه به مهمانی علیبنهشام برویم و حدّ مروّت او را امتحان کنیم. خلیفه مأمون و معتصم عبدالوهّاب در وقت صبحانه به نزد او آمدند و به علیبنهشام گفتند: امروز، صبحانه را در خانهی تو خواهیم خورد. او گفت: ای خلیفه! من ناشتایی خوردهام و چیزی نمانده که لایق شما باشد. مأمون گفت: خود را به زحمت نینداز و هرچه داری بیاور. رسم علیبنهشام این بود که همیشه چند نوع حلوا و غذا در آشپزخانهاش پخته میشد و همیشه غذای او آماده بود. چون مهمان میآمد، بیدرنگ غذا آماده بود. پس دستور داد که غذایی که آماده میشد، بیاورند. عبدالوهّاب برای امتحان کردن او، از آشپز مغز استخوان خواست. آشپز مغز را آورد و چند مرتبه درخواست میکرد و آشپز میآورد. آشپزان طبیعت علیبنهشام را میدانستند که اگر بگویند مغز نمانده، او ناراحت میشود. پس هرچه گاو و شتر و گوسفند بود، کشتند و مغز آنها را فرستادند، تا اینکه سرانجام شتری را که به دههزار دینار خریده بود، آشپز آن را کشت و پیش آنها آورد. علیبنهشام آشپز را تحسین کرد و گفت: این همه مغز را از کجا آوردی؟ گفت: هرچه شتر و گاو و گوسفند بود، کشتم و مغزش را فرستادم. وقتی که دیگر هیچ چیز نمانده بود، آن شتر را که به دههزار دینار خریده بودی، کشتم. هشام گفت: کار خوبی کردی، اگر کاری جز این میکردی، تو را ادب میکردم. آنها تعجّب کردند و با این جوانمردی که کرد، در جهان از سخاوتمندان شد و این کار او یادگاری ماند.
حکایت چهارم: مهدی خلیفه و اعرابی
روزی خلیفه مهدی عبّاسی به شکار رفت و از لشکر خود عقب افتاد. ناگهان به خیمهی مرد عربی رسید. هوا گرم بود و گرسنه شده بود. از مرد عرب پرسید: مهمان نمیخواهی؟ گفت: میخواهم، اگر به هرچه دارم راضی باشی و عیب مرا نگیری. کمی ماست داشت، آورد و او خورد. گفت: این خیلی خوب بود. دیگر چه داری؟ کوزهای شراب آورد و مهدی خورد. آنگاه به مرد عرب گفت: مرا میشناسی؟ گفت: من از نزدیکان خلیفهام. عرب گفت: ممکن است و میتواند اینطور باشد. چون یک قدح دیگر شراب خورد، دوباره گفت: مرا میشناسی؟ مرد عرب گفت: نه. خلیفه گفت: من از گروه سپهسالاران خلیفه مهدیام. مرد عرب کوزهی شراب را از پیش او برداشت و برد. مهدی گفت: چه میکنی؟ به خدا سوگند که دیگر به تو شراب نمیدهم، زیرا پیمانهی اوّل که خوردی، ادّعای نزدیکان خلیفه را کردی. پیمانهی دوم که خوردی، گفتی از سپهسالاران خلیفهام. به گمانم پیمانهی سومی را که بخوری، ادّعای خلافت میکنی و با پیمانهی چهارم، ادّعای نبوّت و پیامبری میکنی و میگویی من رسولالله هستم. آن وقت فرشتگان میآیند و مرا به زحمت میاندازند. خلیفه از این سخن او بسیار خندید، بعد از مدّتی لشکر و خدمِ او آمدند و آن مرد عرب را خلعت و انعام زیادی داد.
حکایت پنجم: حقّ نان و نمک
یکی از دزدان عرب حکایت کرد: در صحرا به قبیلهای رسیدم. در آن قبیله، مردی بسیار شجاع و سخاوتمند بود. به خانهی او رفتم و او شتری برای من قربانی کرد. به او گفتم: خود را به رنج نینداز. گفت: رسمِ ما این است که به مهمان گوشت مانده نمیدهیم. چند روزی آنجا ماندم، هر روز شتری میکشت. منتظر فرصتی بودم و شتر را راندم و بردم. وقتی مرد عرب باخبر شد، به دنبالم آمد و راه را بر من بست. وقتی مرا دید، تیر را در کمان گذاشت و گفت: سوسماری در آنجا خوابیده، تیر را بر او میزنم و این کار را کرد. پس خواست تیری را بر پشت سوسمار بزند. سپس به من گفت: مواظب باش که تیری نیز بر سینهی تو خواهم زد. گفتم: من شتران را به تو پس میدهم، از من دست بردار. گفت: دست برنمیدارم تا شتران را به جای خود بازآوری. پس شتران را به چراگاهشان بردم. به من گفت: چه چیزی تو را وادار کرد که این کار را بکنی؟ گفتم: نیاز داشتم و نیز میدیدم که تو اسراف میکنی، پس گلّهی شتران را برداشتم و بردم، تا به هدف خود برسم. پس اگر چنین است، حقّ نان و نمک برجاست. بیست شتر را به تو میدهم. من بیست شتر گرفتم و از او تشکّر کردم.
حکایت ششم: ملکشاه و روستایی
روزی ملکشاه آلبارسلان به شکار رفته بود. به روستایی از نیشابور رسید، گرسنه بود. مردی را مشغول کشاورزی دید. از او پرسید: هیچ نانی داری؟ گفت: دارم، ولی نه برای تو. سلطان گفت: بیهوده نگو، دو سه نان به من بده. روستایی گفت: تو که بدون هیچ حقّی نان از من میخواهی، بیهوده میگویی. سلطان فهمید که هیچ سختی در او اثر نخواهد داشت. پس شمشیر را از کمر باز کرد و گفت: این را بگیر، چند نان بده. روستایی گفت: به دکّان نانوایی برو، زیرا اگر من از سر کشت خود بروم، تو نمیتوانی مرا پیدا کنی. سلطان گفت: این شمشیر را به تو میبخشم. مرد گفت: بهتر است که دست از من برداری. سلطان خواست که برود، امّا روستایی او را گرفت و معذرتخواهی کرد. گفت با تو شوخی میکردم. برای او شراب و غذا آورد و برّه قربانی کرد و گوشت آن را کباب کرد و او را مهمانی داد. وقتی لشکر به سلطان رسیدند، روستایی تازه فهمید که او سلطان است. پس شرمنده شد. سلطان به او گفت: باید به قصر ما بیایی تا حقّ مهمانی تو را ادا کنم. روستایی گفت: ما در روزگار سلطان آسودگی داریم. عادت ما نیست که از مهمان مزد بگیریم. پس هرچه سلطان منتظر شد، روستایی به قصرش نیامد. گروهی را فرستاد تا از او بپرسند: آیا زمانی سلطان مهمان تو بوده است؟ به هیچ کس نگفت: بله بوده است. سلطان از همّت بلند او تعجّب کرد و دستور داد آن روستا را برای او و فرزندانش وقف کند و به خاطر میزبانی خوبی که کرد، از سختی فقر و تنگدستی به خوشی رسید.
حکایت هفتم: مهمانی کریمان
شیخاحمد خضرویه به زن خود گفت: میخواهم روزی فلان کس از بزرگان شهر را مهمان کنم. زن گفت: او مردی بزرگ است و ما اسباب مهمانی او نداریم، امّا وقتی که خواستی او را بیاوری، دستور بده گاوی و گوسفندی و خری را بکشند. احمد گفت: حکمت داشتن خر چیست؟ زن گفت: وقتی بزرگان غذا میخورند، واجب است که سگان محلّه نیز غذا بخورند.
حکایت هشتم: آیین مهمانداری
زمانی مردی دوستی داشت که میان آنها صداقت و همدلی بود. برحسب اتّفاق، دوست به مهمانی دوستش رفت. میزبان در مهمانی او سنگ تمام گذاشت. بعد از سه روز که میخواست برگردد، گفت: افسوس که مهمانی دادن را خوب نمیدانستی. وقتی به مهمانی من بیایی تو را یاد بدهم. میزبان ناراحت شد و فکر کرد در مهمانی او چه اشتباهی کرده و کدام نکته را رعایت نکرده، تا اینکه یک بار به شهر دوستش اتّفاقی سفر کرد و به خانهی دوست رفت. آن دوست او را احترام کرد و فوراً غذای حاضری نان و سرکه برای او آورد. سپس دو سه خوردنی آورد. مهمان با خود گفت: شاید، فردا خود را به زحمت بیندازد، امّا روز بعد، غذای سرد برای او آورد. مهمان تعجّب کرد و گفت: آن زحمتی که من در مهمانی او کشیدم و او مرا متأثّر کرد، در حالی که خودش هیچ زحمتی به خود نمیدهد. روزی شرم و خجالت را کنار گذاشت و از او پرسید: دوستان را این چنین مهمان میکنند؟ جواب داد: بله. خود را به رنج انداختن، برای بیگانگان است. وقتی من به نزد تو آمدم، میخواستم یک ماه بمانم و تو را ببینم، امّا چون بر خود زحمت میدادی، برای سفر آماده شدم و رفتم و حالا که تو آمدی، من از تو به طور معمولی مهمانی میکنم و بر تو سختی نمیگذارم و اگر یک سال پیش من باشی، برای من زحمتی نیست. مرد دانست که خود را به رنج انداختن، برای مهمان از رسوم بزرگان نیست و روی ترش کردن، از عادات فرومایگان است.
پژوهش های انجام شده در مورد بررسی آموزه های دینی و اخلاقی در کتاب جوامع ...